خرید بک لینک

سر ره گرفته بودم که تو یار خواهی آمد


بگذشت روز گفتم شب تار خواهی آمد

سر ره گرفته‌بودم... "مولانا قاضی جلال الدین فقهی سلجوقی"

،،

به چمن تو را ندیدم به کنار دشت رفتم


به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد

،،

ز غمت مریض گشتم تو نیامدی عیادت


چو بمیرم از غمت من به چه کار خواهی آمد؟

،،

شب مرگ دل خوشم من به امید مقدم تو


که به همره جنازه به مزار خواهی آمد

،،

چو نیامدی زمستان به خیال خویش گفتم


تو گلی وهمره گل به بهار خواهی آمد

،،

کشش جلال و عشقش پس مرگ واکند جا


سر تربتش به هر شب دو سه بار خواهی آمد

برچسب: نویسنده: هیراد اکبری تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 16:10

صفحه بندی