ای فلک در آتش غم چند بنشانی مرا
این چه بخت واژگون بود و چه پیشانی مرا
گر شوم دیوانه همچون دیگران آسوده ام
عقل دور اندیش دارد در پریشانی مرا
غیرت من می نماید بیشتر کسب هنر
میزند هر چند جاهل طعن نادانی مرا
ای که عیبم می کنی معذور می دارم تو را
چون به آن حالی که من هستم نمیدانی مرا
چهره خود را میان آب صافی دیده ای
نام خود بر من نهادی دزد می خوانی مرا
گوشه ی پستی گرفتم در مقام نیستی
گر جهان از پا در افتد نیست ویرانی مرا
گر فلک چون دیگران اطلس نمی بخشد به من
بس بود این جامه های فقر و عریانی مرا
دین و دل دادم تهیهم تا رضای دوست را
حمدلله نیست زین سودا پشیمانی مرا
نکته های خوب و نازک می دهد طبعم جلال
می کند امداد گویا روح خاقانی مرا
مولانا قاضی جلال الدین فقهی سلجوقی رحمه الله
برچسب:
نویسنده: هیراد اکبری