فغان و غم ز دل ریش من کنار آید
اگر که آن مه خوش چهره در کنار آيد
چراغ صورت او دوش گرچه پنهان بود
به وقت صبح امید است آشکار آید
به شام تیره ی جان سوز ، این امیدم هست
که صبحدم خبری از دیار یار آید
بهار عمر گرانمایه در خزان طی شد
بدان هوا که نسیم خوش بهار آید
ز عشق دوست پس از مرگ خود یقین دارم
که بر مزار من از شوق، گل به بار آید
به دامنم همه ایام اشک غم جاری است
مگر به داد من آن سرو جویبار آید
"1 1 ز 1 به 1 1
که راضی ام به نسیمی کز آن دیار آید"
حدیث غصه به پایان نمی رسد واثق
بیان درد جدایی، تو را چه کار آید؟
واثق جامی
برچسب:
نویسنده: هیراد اکبری